☰
✖

📒My Manuscripts

داستانهای شما، از دید من.

می‌دونی… عشق یه چیز عجیبه. یه نگاه ساده می‌تونه همه‌ی دنیاتو زیر و رو کنه، یه خنده‌ی کوچیک می‌تونه همه‌ی خستگی‌هاتو بشوره ببره. منم همین‌طوری بودم؛ همه‌ی دل و جونمو گذاشتم پای این رابطه. غرورمو گذاشتم کنار، هر کاری کردم که فقط اون خوشحال باشه، که حس کنه یکی هست که بی‌قید و شرط دوسش داره. 
ولی خب… همیشه همه‌چی اون‌جوری که فکر می‌کنی پیش نمی‌ره. هرچی بیشتر تلاش می‌کنی، یه جاش باز خالی می‌مونه. هی می‌سازیم، هی خراب می‌کنیم، هی می‌ریم و برمی‌گردیم. یه روز می‌فهمی دیگه خسته شدی از این چرخه‌ی تکراری. خسته شدی از اینکه هر بار امید ببندی و بعد دوباره همه‌چی بریزه بهم. 
من عاشق بودم، خیلی بیشتر از چیزی که خودش می‌دونست. هر لحظش برام ارزش داشت، هر نگاهش، هر کلامش. ولی تهِ دل یه صدایی بود که می‌گفت: شاید این عشق، هرچقدر هم بزرگ باشه، برای ساختن کافی نباشه. شاید فقط بلدیم همدیگه رو دوست داشته باشیم، ولی بلد نیستیم کنار هم آروم باشیم. 
سخته… خیلی سخته… وقتی همه‌ی وجودتو گذاشتی برای کسی و آخرش باید قبول کنی ادامه دادن فقط زخمتو بیشتر می‌کنه. وقتی هنوز دلت می‌خواد بمونه، ولی عقل می‌گه باید بری. می‌مونی وسط این کشمکش، بین دل و عقل، بین خواستن و نخواستن. 
بعضی وقتا عشق مثل یه امتحانه‌ست؛ همه‌چی رو براش می‌ذاری، ولی آخرش می‌بینی جواب نمی‌ده. اون‌وقت باید با همه‌ی دردش بذاریش کنار. نه چون کم دوست داشتی، نه چون نمی‌خواستی… فقط چون فهمیدی این راه به جایی نمی‌رسه. 
و اینجاست که می‌فهمی عشق فقط دوست داشتن نیست. عشق یعنی آرامش، یعنی امنیت. وقتی اینا نباشه، هرچقدر هم دوست داشتن باشه، باز یه چیزی کم می‌مونه. 
من هنوز عاشقم، هنوز یه گوشه‌ی دلم روشنه، ولی یاد گرفتم گاهی باید عشق رو بذاری زمین، باید به خودت رحم کنی، باید بگی دیگه بسه
این پایان شاید تلخ باشه، شاید سخت باشه، ولی یه جور نجاته. نجات از زخمی که هر بار عمیق‌تر می‌شه. و شاید همین پایان، شروع یه راه تازه باشه… راهی که توش یاد می‌گیری خودتو بیشتر دوست داشته باشی، یاد می‌گیری عشق رو فقط به کسی بدی که بلد باشه نگهش داره!

قدرت گرفته از بلاگیکس ©